محمد تقي جعفري
195
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
دوم بار آمدن روباه بر آن خر گريخته تا باز بفريبدش ( ( 2600 ) ) پس بيامد زود روبه نزد خر گفت خر از چون تو يارى الحذر ( ( 2601 ) ) ناجوان مردا ، چه كردم با تو من كه مرا با شير كردى پنجه زن ( ( 2602 ) ) موجب كين تو با جانم چه بود غير خبث گوهر خود اى عنود ( ( 2603 ) ) همچو كژ دم كاو گزد پاى فتى نارسيده از وى او را آفتى ( ( 2604 ) ) يا چو ديوى كاو عدوى جان ماست نارسيده زحمتش از ما وكاست ( ( 2605 ) ) بلكه طبعاً خصم جان آدمى است از هلاك آدمى در خرّمى است ( ( 2606 ) ) از پى هر آدمى او نگسلد خوى و طبع زشت خود را كى هلد ( ( 2607 ) ) زان كه خبث ذات او بىموجبى هست سوى ظلم وعدوان جاذبى ( ( 2608 ) ) هر زمان خواند تو را تاخر گهى كاندر اندازد تو را اندر چهى ( ( 2609 ) ) كه فلان جا حوض آب است وعيون تا دراندازد به حوضت سرنگون ( ( 2610 ) ) آدمى را با هزاران كرّ وفر اندر افكند آن لعين در شور وشر آدمى را با همه وحى ونذير اندر افكند آن لعين بردش به بير ( ( 2611 ) ) بىگناهى برگزيند سابقى كى رسد او را ز آدم ناحقى كى رسد او را ز مردم زشتيى كاو دمادم آرد از غم پشته اى ( ( 2612 ) ) گفت روباه آن طلسم سحر بود كه تو را در چشم آن شيرى نمود ( ( 2613 ) ) ور نه من از تو به تن مسكينترم چون شب و روز اندر آن جا مىچرم ؟ ( ( 2614 ) ) گر نه زان گونه طلسمى ساختى هر شكم خوارى بدانجا تاختى ( ( 2615 ) ) يك جهان بىنوا پر پيل وارج بىطلسمى كى بماند سبز مرج ( ( 2616 ) ) من تو را خود خواستم گفتن به درس كاين چنين شكلى اگر بينى مترس ( ( 2617 ) ) ليك رفت از ياد علم آموزىات كه بدم مستغرق دل سوزىات